|
انگار از آن زمان که مه نشسته بر روی شیشه را پاک کردم ، نور اتاق کمتر شد .. برای نگه داشتن خودم از سرما هر کاری می کردم ، چیزی نبود خودم رو گرم کنم ، بهترین راه این بود .. پنکه را روشن می کردم و چند دقیقه ای تحمل می کردم تا بدنم کمی سردتر شود و وقتی خاموشش می کردم ، کمی گرم تر می شدم .. می دانستم اگر می خواستم اینگونه ادامه بدم ، زیاد طاقت نمی آوردم .. ناچارا خودم را در آغوش می گرفتم تا از شدت سرما کم شود .. صدای خنده های مردی از بین باد نزدیک می شد . مردی وحشت زده که گویی سرما تنش را آتش می کشاند ، حس مدهوشی داشتم و شاید تا مرز بی جانی می رفتم و بر می گشتم .. آری بر می گشتم آنجایی که چشمانم را بار دیگر باز می کردم و به عکست خیره می ماندم .. من تنها نبودم . نمی تونستم عکست را از خود جدا کنم .. خواسته یا ناخواسته . به دستان یخ زده ام چسبیده بود و من تنها نماندم تا آن لحظه ای که باز به من ملحق شدی و از نو بر من تابیدی . آن شب ، شب سرما بود ، که به نام من و تو رقم خورد .
عاشقانه است ، این دنیا .. این دنیایی که من آنرا می بینم .. زیبا و رویایی ، برای هر مردی .. اما نمی خواهم از آن گویم اینجا جای هیچ یک نیست ؛ نه مرد و نه زن تنها برای من و توست .. می دانی ، من دنیا را در چشمان تو می بینم و زنده می شوم
آن زمانی که نیازمند نامیده می شوم .. آنجایی که دستانم ، دستانی را می خواهد به مهربانی دستان تو .. لحظه ای که محکوم می شوم از درون ، برای ندیدن تو .. چه کسی است که آرام می کند مرا ؟ می دانم پاسخش را ..
من می آمدم باران در راه بود .. لحظه رسیدن نزدیک و یکی شدن شاید دیگر رویا نبود باران نم نم بود .. به هم رسیدم و از مرز من و تو گذشتیم .. تنها یک نفر بودیم باران می شنید .. از صدای بوسه هایمان گرفته تا صدای قلبم .. آری یک قلب .. قلب من و قلب تو هر دو یکی می زد وحشیانه تر از همه گشت .. گویی این پیوند را نامبارک می خواند و می بارید .. نهراسیدیم و تا آنگاه که پایان گرفت یکدیگر را در آغوش کشیدیم بیش از دو روز طول کشید .. و می بارید اما کمتر و کمی هم نم نم .. و این بود دو روز زندگی دیگر برای من و تو .. شاید خیس تر از باران گشته بودیم ، اما خوشحال ادامه می دهیم نه من از باران می گویم و نه تو .. تنها عشق بود که خاطره گشت در این دو روز ادامه ده همسرم ..
می گذاری و می گذری .. از جایی که برای توست کمی اندیش و خیره شو آیا این همان رویا تو نیست ؟ نزدیک هم نیست ؟ نمی دانم اما همه چیزش از آن توست و دنیایش چشمان توست پس رنگی کن نگاه بی فروغ و بی رنگش را تا شود مرد تو برای زندگی تو
فصل آغاز گذشت تا ما وابسته تر شویم در گذر ایام هیچ چیز جز خاطره و عشق به چشم نمی آید و نمی ماند جز تویی که برای من هستی .. و من که به نام تو شده ام .. در لحظه ای که چشمانم رخسارت را دید .. و این است قصه عاشقانه هر عاشقی تا خود را شناسد و آغاز کند آنچه را که زندگی واقعی می نامند .. و همه چیز محیاست تا من و تو ما شویم .. زندگی زیباست .. اگر خواهیم |
About
كسي در دلم رخنه كرده .. شايد او خدا باشد ... به راستي او تنها خداي من است .. Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 AuthorsMillaSEPANTA Links
وب عشقم
تنهایی و بی کسی
Best Work on
Opera &
Firefox
|