تبليغاتX
YeBigharar 
Handwriting of YeBigharar - Classic Mode


انگار از آن زمان که مه نشسته بر روی شیشه را پاک کردم ، نور اتاق کمتر شد ..

برای نگه داشتن خودم از سرما هر کاری می کردم ، چیزی نبود خودم رو گرم کنم ، بهترین راه این بود ..

پنکه را روشن می کردم و چند دقیقه ای تحمل می کردم تا بدنم کمی سردتر شود و وقتی خاموشش می کردم ، کمی گرم تر می شدم ..

می دانستم اگر می خواستم اینگونه ادامه بدم ، زیاد طاقت نمی آوردم .. ناچارا خودم را در آغوش می گرفتم تا از شدت سرما کم شود .. صدای خنده های مردی از بین باد نزدیک می شد .

مردی وحشت زده که گویی سرما تنش را آتش می کشاند ، حس مدهوشی داشتم و شاید تا مرز بی جانی می رفتم و بر می گشتم .. آری بر می گشتم

آنجایی که چشمانم را بار دیگر باز می کردم و به عکست خیره می ماندم .. من تنها نبودم .

نمی تونستم عکست را از خود جدا کنم .. خواسته یا ناخواسته .

به دستان یخ زده ام چسبیده بود و من تنها نماندم تا آن لحظه ای که باز به من ملحق شدی و از نو بر من تابیدی .

آن شب ، شب سرما بود ، که به نام من و تو رقم خورد .

+نوشته شده در Thu 10 Dec 2009ساعت10:13 PMتوسط Milla | |

عاشقانه است ، این دنیا ..

این دنیایی که من آنرا می بینم ..

زیبا و رویایی ، برای هر مردی .. اما نمی خواهم از آن گویم

اینجا جای هیچ یک نیست ؛ نه مرد و نه زن

تنها برای من و توست ..

می دانی ، من دنیا را در چشمان تو می بینم و زنده می شوم

+نوشته شده در Sat 5 Dec 2009ساعت12:11 PMتوسط Milla | |

آن زمانی که نیازمند نامیده می شوم ..

آنجایی که دستانم ، دستانی را می خواهد به مهربانی دستان تو ..

لحظه ای که محکوم می شوم از درون ، برای ندیدن تو ..

چه کسی است که آرام می کند مرا ؟

می دانم پاسخش را ..

+نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت6:42 PMتوسط Milla | |

من می آمدم

باران در راه بود ..

لحظه رسیدن نزدیک و یکی شدن شاید دیگر رویا نبود

باران نم نم بود ..

به هم رسیدم و از مرز من و تو گذشتیم .. تنها یک نفر بودیم

باران می شنید ..

از صدای بوسه هایمان گرفته تا صدای قلبم .. آری یک قلب .. قلب من و قلب تو هر دو یکی می زد

وحشیانه تر از همه گشت .. گویی این پیوند را نامبارک می خواند و می بارید ..

نهراسیدیم و تا آنگاه که پایان گرفت یکدیگر را در آغوش کشیدیم

بیش از دو روز طول کشید .. و می بارید اما کمتر و کمی هم نم نم ..

و این بود دو روز زندگی دیگر برای من و تو .. شاید خیس تر از باران گشته بودیم ، اما خوشحال ادامه می دهیم

نه من از باران می گویم و نه تو .. تنها عشق بود که خاطره گشت در این دو روز

ادامه ده همسرم ..

+نوشته شده در Sat 7 Nov 2009ساعت9:54 PMتوسط Milla | |

می گذاری و می گذری .. از جایی که برای توست

کمی اندیش و خیره شو

آیا این همان رویا تو نیست ؟

نزدیک هم نیست ؟

نمی دانم اما همه چیزش از آن توست

و دنیایش چشمان توست

پس رنگی کن نگاه بی فروغ و بی رنگش را

تا شود مرد تو

برای زندگی تو

+نوشته شده در Mon 26 Oct 2009ساعت11:50 AMتوسط Milla | |

فصل آغاز گذشت تا ما وابسته تر شویم

در گذر ایام هیچ چیز جز خاطره و عشق به چشم نمی آید و نمی ماند 

جز تویی که برای من هستی ..

و من که به نام تو شده ام .. در لحظه ای که چشمانم رخسارت را دید ..

و این است قصه عاشقانه هر عاشقی 

تا خود را شناسد و آغاز کند

آنچه را که زندگی واقعی می نامند .. و همه چیز محیاست تا من و تو ما شویم ..

زندگی زیباست .. اگر خواهیم

+نوشته شده در Tue 20 Oct 2009ساعت1:4 PMتوسط Milla | |

بی تابی ها را کنار گذار رو ببین

آینده را تماشا کن .. که جز من و تو کسی دیگر نیست

در خانه عشقمان ، هر چه خواهی هست

و عشق است ، همراه من

همراه تو .. همراه تویی که من شدی

و منی که تو

و جاودانه خواهیم بود با عشقی جاوید

و تو در امانی آنجایی که تو را به آرامش می رساند

و بمان که تنها برای توست و تنها آغوش توست ..

+نوشته شده در Mon 12 Oct 2009ساعت9:51 AMتوسط Milla | |